ساحل آرامش

مثل ساحل آرام باش تا دیگران مثل دریا، بی قرارت باشند ...

گودزیلاااا

عاقا ینی اینا که میگن یه گودزیلا داریم برن توبه کنن آخه گدزیلای مارو ندیدن فقط اونی که دیدتش میفهمه چی میگم خلاقیت تو شیطنت داره در حد تیم ملی یک سال و نیم داره حدودا ولی به مهدیار حدودا سه ساله با همون زبون بچه گونش شیطنت یاد میده میگه : دده هاپ هاپ و بعدش خودش چهار دست و پا میره یعنی بیا هاپ هاپ کنیم و...

ینی تو هر لحظه یه شیطنتی داره واسه انجام دادن من که دیگه خواب و خوراک ندارم تا ببینه خوابم خودشم میندازه کنارمو میگه نانای(البته مجازش خخخخخ)ینی با هندزفری واسش آهنگ بذارم و بعدم میگه پتو پتو !!!

                              ,*****************

دیگرنوشت: نمیدونم مقصر کیه ولی متاسفانه سهم نرگس کوچولوی ما از این زندگی از این یک سال و نیم زندگیش دردو رنج بوده البته که هنوز هیچی نمیفهمه ولی متاسفانه سهمش از پدری ک میتونست حالا حالا ها داشته باشه فقط یه فولدره ! یه فولدر که تمام مدارک باطل شده پدرش رو شامل میشه مدارکی ک فقط عکسی از پدرش روشه و نرگسی با دیدن هر فولدر دیگه ای هم فورا شروع به بابایی گفتن میکنه ...

نمیدونم تقصیر کیه نمیخامم بدونم ولی این سرآغاز جالبی نبود شیطنتایی که به جانم گفتن های پدر ختم نمیشن...

                                

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/29ساعت 22:15  توسط   | 

من در pcu

دو روزی هست ک دارم میرم اورژانس از بس که خودم اصرار کردم فکر مس کردم جناب سر پرستارمون اگه بفهمه معلوم نیست باهام چجوری رفتار کنه ولی خوش بختانه معمولی بود این نشون میده خیلی هم بدش نمیومده خودم با پای خودم برم... 

دیروز که از کارم پشیمون شده بودم آخه به جراحی و همکارام عادت کرده بودم منم ک کلا درون گرام یه خورده جور شدن با شرایط جدید واسم سخته ولی به خودم قول دادم که تحمل کنم چون من به تجربه های بیشتری تو زندگیم احتیاج دارم و از این خوضعولات!!!!!

راستی خوش بحال خودم دارم کلاس ششم رو هم تجربه میکنم هر روز تکلیفای فرشته رو دونفری باهم حل میکنیم البته با چاشنی جیغ و دادهای من خب خداییش سخته و طاقت فرسا خیلی حوصله میخاداااا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/29ساعت 20:15  توسط   | 

من در مدرسه ...

تجربه خوبی بود شرکت در جلسه اولیا و مربیان قیافه بقیه مادرا دیدنی بود لابد تو دلشون میگفتن این که بیشتر بهش میاد دانش آموز باشه تا ولی!!!خوب شد معلم فرشته گفت من خاله اشم ...

راستی احتمالا از ماه آینده منتقل بخش اورژانس بشم البته با این که خودم کلی اصرار کرده بودم اما الان کلی استرس سرازیر شده تو وجودم یه جور ترس از ناشناخته ها یا یه همچین چیزی به نظرم باید تجربه جالبی باشه اگه به گند کشیده نشه خصوصا با این بحثی ک سرپرستار ما با اورژانس سر اتفاقی که تو شیفت خودم افتاد کرد خداکنه از همین اول ذهنیت بدی درموردم نداشته باشن وکرنه اوضاع از اینجا هم بدتر میشه ...

خدابزرگه تا ببینم چطور پیش میره...

بقیه مطلب تقرییا خصوصیه پس دنبالم نیاین...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1393/07/19ساعت 10:50  توسط   | 

عشق...

خدایا...

کمی مرا کمتر دوست بدار!!!

آخر زیر بار این عشق می میرم...

 

                                            ***********

پ.ن: خدایا خجالت زده محبتت به خودم بوده وهستم

دیگر پ.ن: این بلاگفا چشه قالبم چرا پریده میخوامش دادتش به کی؟؟'!!

+ نوشته شده در  جمعه 1393/07/18ساعت 1:52  توسط   | 

یعنی اینقدی که من تو این شغل مقدسم دردسر کشیدم فک نکنم رئیس جمهور یه کشور کشیده باشه تو تازه ترین اتفاق سر یه پذیرش نکردن اونم به دلایلی دوتا سرپرستارو انداختم به جون هم ینی توانایی در حد لالیگاااا خخخخ

اینقداز بعضی از همکارام حرص میخورم همه جا زیر آب زنی و تخریب هم صنف هست ولی اینجا تومحیط بیمارستان آدم انگار واسش سخت تره ینی من اینجوری فکر میکنم آخه سختی کاریه طرف مشکلات با همراهی وبیمارش از یه طرف دیگه ادمو قشنگ از رمق میندازه بعدهمچین مسائل پیش پاافتاده ای هم آدمودرگیر خودش کنه دیگه هیچی از آدم باقی نمی مونه...

درکل چاره ای جز تحمل نیست ....

                                   *************

کاش میتونستم جور دیگه ای به زندگی نگاه کنم حداقل اگه همه چیز جور دیگه ای نیست من نگاهم جور دیگه ای بود ...

خدایا دعا میکنم لطفا بلند آمین ک نگو بلند برآورده اش کن!!!

خداوندا شادی طولانی و بی پایان عنایت فرما.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/15ساعت 12:13  توسط   | 

فقط به بهانه تولدم

باورنمی کنم خالق نظم دانه های انار زندگی مرا بی نظم چیده باشد....

مهردیگری از زندگی ام آغاز شد مهری که بوی پختگی می دهد.

                                    *************

کسی چه می داند به اندازه چند سال خسته ام...

شناسنامه فقط کاغذ بازیست...

                                   *************

پ.ن: ممنونم خواهر گلم بابت سوپرایزت شرمنده که شیفت بودم و نشد اون کیک خوشمزه رو دور همی بخوریمش ولی همه جوره عزیزی...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/07/13ساعت 0:53  توسط   | 

یه وقتایی...

- یه وقتایی هست توی زندگی که آدم دلش میخواد دکمه back رو بزنه و مثلا همه چیز به چندوقت قبل ترش برگرده یا اگه امکانش نیست دکمه next رو بزنه و حداقل چند صباحی از زندگی جلو ببفته ولی نامردی زندگی اینه که درست در همچین مواقعی زمان نه جلو میره نه به عقب برمیگرده اتفاقا با حالتی لج درآر سرجاش انگار میخکوب میشه

- یه وقتایی تو زندگی هست که آدم فقط بهت زده است واقعا نمیدونه اتفاقایی که افتاده یعنی چی و چرا

- یه وقتایی هست تو زندگی که آدم حسرت غصه هایی که قبلا داشنه رو میخوره 

- خیلی وقتا هم هست تو زندگی که آدم دعا میکنه کاش اصلا نبودند

                                    **************

 

 

بعدا نوشت: حدودا دوماه میگذره ولی هنوز باور کردنش واقعا برام سخت و غیر ممکنه درست در غروب هجدهمین روز از ماهی که خیلی دوسش داشتم عزیزی از کنارمون پرکشید همه چیز خیلی به نامردی گذشت و بیشتر ازهمه این ظلم درحق دو دختربچه معصوم روا شد که هنوز حالاحالاها به دست نوازشگر پدر اختیاج داشتند اما متاسفانه همه چیز دست به دست هم داد تا اون دوتا عنصر مهمی از زندگیشون رو از دست بدهند حال و روز خوشی ندارم واز همه چیز بدتر اینه که هیچ چیز به عقب بر نمیگرده هیچ چیز...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/06/04ساعت 23:18  توسط   | 

نتیجه کنکور اعلام شد....

انشا ا... سال بعددددددددد

+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/28ساعت 12:16  توسط   | 

خلسه...

هستم و نیستم

خوبم و بدم

خوابم و گاهی بیدارم

حس خوبی نیست ولی بد هم نباید باشد...

روزها پشت سرهم می آیند و می روند ماراتن عجیبی است! روزها هم تکراری هستند و هم منحصربفرد...

بیست و سوم خرداد کنکور ارشد داشتم اندر احوالاتش همین بس که چند دقیقه به کنکور فهمیدم که کارت

ورودبه جلسه را در خانه فراموش کرده ام و حالم را تصور کنید که فاصله من تا خانه حدود چهار ساعت بود

ولی خداراشکر به جلسه رسیدم با کلی مشقت البته... ولی امیدی به امسال نیست متاسفانه....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/04/26ساعت 17:21  توسط   | 

منطق کودکانه

علی اکبر : الان تو آقا دکتری؟!

من : نه من خانوم دکترم( پرستار )

علی اکبر : تو تخم مرغ میخوری؟

من : خب آره

علی اکبر : تو ماکارونی هم میخوری ؟!!

من : خب معلومه که میخورم تو هم دوست داری؟

علی اکبر : آره...

من : پس تو هم دکتری ؟

علی اکبر (کاملا در فکر فرورفته) : هومم م م م...


+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/02/08ساعت 11:49  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر